برچسب: یادداشتهای,
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب: زندگانی,
نویسنده: اشکان رضاپور

غم سنگینی بود وقتی به این فکر می کردم که با این حادثه، کدام جزیره های ذهنت فرو ریخت و من همان دخترک مو آبی شادی بودم که به هر دری زدم تا جزیره هایت را نگه دارم! نشد.... نتوانستم.... و با فرو ریختن هر جزیره ات، بخشی از هستی من فروریخت............

برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
چه کسی گفته است دختر «باید» لاک بزند و از خودش کلی طلا یا جینگولیجات آویزان کند و خودش هم آویزان این و آن باشد و هی شکست عشقی بخورد و وقتی افسرده شد موهایش را از بیخ و بن کوتاه کند؟؟؟!!!
من هم دخترم... بدون ناخنهای رنگی، بی علاقه به طلا و جینگولیجات
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور
برچسب: یادداشتهای,بعدانوشت,
نویسنده: اشکان رضاپور